|
|
سلامی دوباره |
 |
|
بلاخره طلسم شکسته شد و من شروع به نوشتن کردم. نمی دونم چرا اینقدر طول کشید. شاید شلوغی کارها و مهمونی بازیهای عید، شاید هوای شیرین و رخوت انگیز بهار گیلان ، شاید تنبلی خودم و شاید شیطنتهای تو که روز به روز بیشتر میشه باعث شده که فرصت و حوصله پیدا نکنم که به وبلاگت سر بزنم. اما بلاخره امروز تو شرکت فرصت دست داد که بتونم به وبلاگ بعضی از دوستامون سر بزنم و حالی ازشون بپرسم. البته همه اونا از من خیلی زرنگتر بودن. سعی میکنم زود زود بیام و از روزهایی که گذشت بنویسم.
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
کارهای آوا خانم |
 |
|
سلام دختر کوچولوی مامان

در 19 ماهگی عمرت به سر می بری . ایشالا 190 ساله بشی دخترکم!!!!! مدتیه که می خوام از کارای جالبی که تا این سن یاد گرفتی بنویسم اما فرصت نکردم. ببخش که دیر شد.
اماااااااااااااااااا از پیشرفتهای دخترم بگم :
- بازی حلقه رو خودت به تنهایی انجام میدی . حلقه ها رو میذاری و اگه یکی اشتباه بود و وسطش خالی داشت دوباره در میاری و درستش رو میذاری.
- همه مکعبها رو میذاری روی هم ، یه برج گنده درست میکنی و یه فوت میکنی همش میریزه و کلی ذوق می کنی!
- بازی خونه سازی رو خودت به تنهایی انجام میدی و همه رو قشنگ تا بالا روی هم میچینی.
- تمام اعضای بدنت رو میشناسی و وقتی ازت می پرسم همه رو با دست نشون میدی : پا – دست – ناخن – لب دندون – گوش – چشم – مو – نافففف.ولییییییییی . . . وای از وقتی که جلو کسی ازت بپرسم و نخوای بگی. چنان داداش سیا رو ضایع می کنی که بیا و ببین!!!!
- چند بار کلمه درس رو وقتی جزوه دستم بود شنیدی. حالاهر کتابی دستم می بینی میگی دس؟ دس ؟ و میای ازم میگیری و می خوای خط خطیش کنی!!!
- شبا وقتی برق رو خاموش می کنم که بخوابیم همینکه اتاق تاریک می شه میگی کوجایییییییییی؟ وقتی ذوق کردن منو از شنیدن این کلمه میبینی هر چند دقیقه یکبار دست از شیر خوردن میکشی و دوباره میگی کوجاییییییییییییی؟ منم ماچت میکنم و میگم من اینجام تو کجایی و تو میخندی و دوباره به خوردن ادامه میدی!
- هر وسیله ای که دستت باشه و بخوای شیطونی کنی تا صدات کنم بدو بدو میری یه گوشه پشت در یا بین دو تا مبل قایم بشی!
- تا بابایی بهت میگه آوا برو یه بالش برای بابا بیار بدو بدو میری یه بالش رو کشون کشون میاری براش.
- تو خیابون وقتی بچه ای رو میبینی حتی اگه بچه مدرسه ای باشه ، مدام میگی نی نی . . . نی نی و اگه پیاده باشی راحتو کج میکنی و دنبالش میری.
- کلماتی که میگی :
- داوو یعنی دارو
- مو
- دس یعنی ( درس ، کتاب )
- عمو
- بابا
- مامان
- حموم
- دادا
- جوبا ( هر نوع پوشیدنی اعم از لباس ، جوراب ، روسری و کفش )
- ما ما ( هر نوع خوردنی اعم از میوه ، شیر ، غذا )
- آیییی یعنی : دایی
- اجی یعنی : یعنی عزیز ، مادر یزرگ
- هاپو
- گوبا : یعنی گربه
- مووو : یعنی موز ( عشق موزی. البته اکثر میوه ها رو می خوری. خدا رو شکر تو غذا خوردن زیاد اذیت نمیکنی.)
خیلی چیزای دیگه هست که هم یادم نیست هم سر کارم و فرصت بیشتر برای نوشتنشون ندارم. بعدا بازم برات مینویسم گل کوچولوی من!
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
عکس |
 |
|

********************

موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
پارک بازی |
 |
|
امروز من و تو با هم رفتیم پارک بازی. خیلی خوب بود. خیلی شیطونی کردی. البته بیشتر از همه بازی با توپها رو داشتی.
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
واکسن 18 ماهگی |
 |
|
سلام کوچولوی مامان . امروز ٢٦ بهمنه.
١٨ ماهگیت مبارک!!!
امروز رفتیم مرکز بهداشت و واکسن هجده ماهگیت رو هم زدی. تب کردی و بی قراری . بعد از خوردن استامینوفن به خواب نازی رفتی. ایشالا زودتر خوب بشی گلم.

موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
خانه دوست کجاست |
 |
|
در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید ...
از اینکه هیچ بچه کوچیک دیگه ای تو خونوادمون نیست که آوا باهاش بازی کنه خیلی ناراحت بودم اما یه روز به طور تصادفی یه مرکز به نام
" خانه دوست " پیدا کردم که برای بچه های زیر سه سال دوره های مادر و کودک می ذاره. دوره هاش دو ماهست. هفته ای یک روز با آوا می ریم اونجا و یه ساعت با بچه هاو مامانای دیگه خوش میگذرونیم. توی هر دوره یکی دو جلسش پرسش و پاسخ مامان باباها با دکتر روانشناس کودکانه. چیزهای جالبی یاد گرفتم. که تو پستهای بعدی می نویسم.
ماندانا ، آتوسا ، اهورا ، محمد علی ، آرشا ، آنالی و سارا دوستای آوا جونم هستن. و نیلوفر جون هم مربی مهربون کلاسه.
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
آرایشگاه |
 |
|
امروز دخترم برای اولین بار رفت به آرایشگاه تا موهاشو کوتاه کنه. کوچولوی مامان تار موهاش خیلی نازکه و همش تاب می خورد. منم بردمش آرایشگاه. اما مگه میذاشت؟ اونقدر گریه کردکه نگو. پشت موهاشو ریحانه جون براش مرتب کرد. مامان قربونش بشه الهی!

موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
سانی جونم مامان شده |
 |
|
تولد تولد تولدت مبارک
سانی جون مهربونم دوست دوران خوابگاهم مامان شده!!
دوست عزیزم تولد پسر کوچولوتو تبریک می گم ایشالا قدمش مبارک باشه!!

موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
خدا رو شکر دخترکم بهتر شده! |
 |
|
دوستای عزیزم مرصی که برای دخترم دعا کردین. دکترشو عوض کردم و اونم گفت که عفونت ریه نیست بلکه آسم کودکانه. یه سری دارو داد الان خدا رو شکر دیگه تو خواب سرفه نمیکنه و از قبل خیلی بهتر شده. خیلی خوشحالم که بستری نشد. دگه دلم نمی خواد در مورد مریضی بنویسم. بوس برای همتون.
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
شب یلدا و تولد مامانی |
 |
|
کوچولوی مامان ، امشب شب یلداست.
بزرگترین شب سال. من شب یلدا رو دوست دارم آخه تولدم توی این شب قشنگه. امسال به خاطر مریضی تو بعید می دونم تولد خاصی داشته باشیم. از قبل تر ها قرار بود امشب دایی جونیها و مامان بزرگ بیان خونمون.اما چون هنوز مریضیهامون خوب نشده بیخیالش شدم. آخه امروز بردمت پیش دکترت . معاینه ات کرد و گفت که هنوز مشکل داری و به نظر اون باید بستری بشی و آنتی بیوتیک بگیری. اما من گفتم که تو خوب نمی ذاری برات اسپره بزنم اونم گفت تا شنبه عصر هم داروها رو مصرف کن اگه بهبود حاصل نشد باید بستری بشی. خیلی ناراحتم . اصلا دل و دماغ تولد و شب یلدا رو ندارم. خدا کنه تا شنبه خوب بشی.
دوستت دارم عزیزم.

موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
عفونت ریه |
 |
|
کوچولوی مامان دو روز پیش دوباره بردیمت پیش دکترت. آخه با وجود اینکه همه داروهاتو سر موقع می دادم اما آبریزش و سرفه هات خوب نشده بود . به دستور پزشک از ریه هات عکس گرفتیم و معلوم شد که ریه هات عفونی شدن. دکتر گفت یه اسپری و یه آنتی بیوتیک میدم 48 ساعت اینا رو استفاده کن و بعد بیارش اگه بهتر نشد باید بستریش کنی. قلبم ریخت . خدا کنه رفع بشه و نیاز به بیمارستان نباشه.
یاد پارسال افتادم. همین موقع ها بود. سه ماهت تازه تموم شده بود که عفونت ادرار گرفتی و مجبور شدیم بستریت کنیم. فقط خدا می دونه من چی کشیدم. یه هفته با تو بودم. وقتی برگشتیم خونه تا دو هفته همش شبا خواب بیمارستانو می دیدم.اینم عکس سه ماهگیت توی بیمارستان.

دوستای من برامون دعا کنین تا آوا خوب بشه و فردا که رفتیم مطب دکتر بگه نیاز به بستری نیست.
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
سرماخوردگی |
 |
|
در راستای شبهای عزاداری و بیرون رفتنهای ما آوا خانمم رو مریض کردیم. دخترکم سرما خورد. البته بردیمش دکتر و سریع خوب شد اما بعد ما از اون گرفتیم و اون از ما . و حالا هممون سرمای سختی خوردیم. منتظرم ساعت 2.30 نصفه شب بشه تا برم داروی آوا رو بدم.برامون دعا کنید.

راستی هفته پیش دوباره از آوا آزمایش خون گرفتیم. خدا رو شکر هم ویتامین دی خوب نرمال بود و هم آهن!
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
حرفهایی با دخترم |
 |
|
اون موقع که کوچیک بودم وقتی ازچیزی می ترسیدم ، یا حالم خوش نبود و یا ... میرفتم سراغ مادرم و وقتی که با حرفها و نوازش های اون آروم می گرفتم با خودم فکر می کردم " چقدر خوبه که من مامانمو دارم بیچاره مامانم چقدر بدبخته مامان نداره. "حالا حس میکنم چقدر اشتباه می کردم.
تو چند روز تعطیلی گذشته همش شبا بیرون بودیم و تو هم همه جا با ما بودی. بخصوص شب شام غریبان که حدود 12 شب اومدیم خونه . و اینها باعث شد که سرما بخوری. رفتیم دکتر . تو با دارو خوردن مشکل داری. موقع خواب بی تاب شدی و کلی جیغ و داد کردی. هی لج می کردی و بهانه جویی می کردی. هر چی می گفتم میگفتی نه ... نه ! داد پدرت هم در اومده بود ،آخه فردا از صبح زود باید بره سر کار. برای اینکه آروم بگیری برات کامپیوتر روشن کردم و نشوندمت رو پام و برات سی دی مورد علاقت رو گذاشتم. خودم هم مشغول وب گردی شده. چند دقیقه نگذشت که دیدم آروم سرتو گذاشتی رو شونه من. وقتی نگات کردم دیدم چشمات بستن. خواب خوابی کوچولوی من.
چقدر خوشحالم که شونه های من هستند تا تو بهشون تکیه کنی.
چقدر خوشحالم که خدا لذت مادر بودن رو به من چشونده.
چقدر اشتباه می کردم وقتی بچه بودم.
چقدر خوشبختم که مادر هستم.

موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
برف |
 |
|
بر لحاف فلک افتاده شکاف پنبه می بارد از این کهنه لحاف
بر خلاف سالهای قبل انگار امسال زمستون 7 ماهه اومده. من تا حالاندیده بودم که تو پاییز برف بیاد اونم اول آذر . امروز صیح که بیدار شدیم دیدم برف همه جا رو سفید کرده . نشد آوا رو ببریم بیرون آخه هی می بارید و خیلی سرد بود. خیلی حال می ده آخه یه 20 سانتی برف نشسته و احتمالا فردا یخبندونه و من قصد دارم به همین بهانه نرم سر کار. فردا هم میان ترم دارم خدا کنه کلاس تشکیل نشه!!!
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |